تبليغاتX
رهایی
اندوه چشمانم را در مقابل دیدگان سو سو می زند
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:26  توسط ماریلا | 

سلام به همه امیدوارم روزتون را خوب سپری کرده

 باشید شرمنده از همه کسانی بهم سر زدن وبم دچار

 مشکل شده نمی تونم نظرات قشنگم بهتون بدم.از این

 به بعد قصد دارم مطالب جالبی واستون بیارم  البته

 اگه اعصاب راحت واسم بذارن.راستی من دارم

 نمایشنامه رقیه را حفظ میکنم استاد میگه تو میتونی

 ولی خودم با این روحیه زشتم بعید میدونم حالا ببینی

م چی میشه ولی هنوز محتاج دعا هستم یادتون نر

ه راستی من دلم واسه خانواده و شیراز خیای تنگ شد

ه ولی چون کار اموزی هستم نمیتونم برم چه باید کنم

 تازه یه بچه خواهرم دارم به اسمه امیر سام که واسش

 میمیرم خیلی دوسش دارم فقط یک سالشه انقدر

م خوشکل و بامزست که نمیدونید

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:13  توسط ماریلا | 

بازم سلام این دفعه که اومدم اینجا نمیدونم چی بگم از کی بگم

 هنوز خوابم یا بیدار نمیدونم اخه هنوز باور نکردم. هنوز نمی تونم

 بگم سخته  اخه فکر میکنم یه خوابه الانه که بیدار شم. گفتم بودم که

 قلبشو باور کردم  حالا کی میتونه به قلبم بگه که قلب ادما

 میتونه دروغ بگه تا حالا کدوم از شما دروغ شنیده میدونید چقدر

 سخته به دلتون چی تا حالا کسی به دلت دروغ گفته اگه اره به

 این دل ناباور منم بفهمون که ادما با دلشونم میتونن دروغ بگن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:33  توسط ماریلا | 

 سلام به همه امروز یه روز بود مثل رزهای دیگه خدا

 فقط یک نفر یه چیزی بهم گفت که هنوز نتونسم

 

 درکش کنم  اخه نمیدونم چه طور باور کنم این چیزی

 بود که دیر یا زود باید باهاش مواجه میشدم ولی

 

هرکی اینو خوند واسم دعا کنه چون می خوام برگردم به

 دنیای ادما  دیگه تحمل ندارم امیدم اول به خدا 

بعد شما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:48  توسط ماریلا | 

 

بهم می گفت دوست دارم واست همه کاری می کنم  اره خیلی کارها کرد.هر شب تا پلکام اشکامو نمی دیدند روی هم

 نمیومدن واجازه خوابیدن بهم نمیدادن. یه چیزی واسم خرید که تو هیچ مغازهای پیدا نمی شد با قیمت بالای واسم خرید

 غم  اره غم واسم خرید .گلهایی که هیچ کجا نمی روید ولی اون واسم  کاشت اره گل حسرتی در دلم کاشت و باغبونی

 واسش تربیت کرد که خوب ازش مراقبت کنه اره اون باغبون دلم بود بهم خیلی چیزا را یاد داد. یاد داد خودمو فراموش کنم که

چی هستم کی هستم یادم داد که نباید به این دنیا زیبا نگاه کنم باید همیشه پرده ای از اشک جلوی چشمام باشه تا همه

جا را تار ببینم تا نکنه یادم بیاد منم از دنیا سهمی دارم . یادم داد حرف نزنم تا دیگران نفهمند که کسی  هست در این دنیا که

بخواد همه رو دوست داشته باشه و یکی هم اونو دوست داشته باشه. اون یادم داده بود که کسی تو این دنیا نیست که تو رو

دوست داشته باشه  فقط من تو رو دوست دارم و دل  ساده ی من باورش شده بود اخه اون باورش نمی شد که ادمها با

 دلشونم می تونن دروغ بکن  من دل اونو باور کرده بودم حالا من موندم با یک دنیا دروغ که هنوز دلم باورش نشده یه دل بهش

دروغ گفته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:32  توسط ماریلا | 
 

دوست دارم یه جایی برم که فقط اسمون باشه جایی برم اسمونش ستاره ماه خورشید ندا

شته باشه.ابی یاسیا ه بودنش واسم فرقی نداره. اخه اسمونو به یک رنگی شناختم .وقتی به اسمون

 بی ستاره نگاه می کنم اونو پاک بی زرق برق می بینم اون موقع میتونم بهش اعتماد کنم وقتی اسمون اونها

 را داشته باشه نمی تونم بگم کاش دلم مثل اسمون یک رنگ باشه.همه ماه و ستارها رو دوست دارن و

 میگن بی اونها اسمون زیبا نیست. میگن دلش مثل اسمون پاک  ولی اینطور نیست اخه هنوز

 نمی دونند یک رنگی اسمون وقتی که ستاره نداشته باشه ماه خورشید نداشته باشه ولی من اسمونه

 خودمو میخوام بدون هیچ ستاره ماهی تا باهاش حرف بزنم وبدونم دیگه کسی نیست که حرفامو گوش کنه

 وبه اشکام بخنده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:10  توسط ماریلا | 
     

  به نام صاحب دلهای اشفته

 

انگاه که در بیابان دل قدم می گذارم سردی نگاهش روحم را می فشارد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:17  توسط ماریلا | 

 چرا ؟


با اشک می نویسم خدای من ، این همه چرا ؟ آخه چرا ؟


همیشه دردمو به هیچکی نگفتم ، همیشه اشکای ریخته امو به هیچکی نشون ندادم ، همیشه عشقمو پیش

 

 کسی نمایان نکردم ، می گفتم مبادا روزی بشه که تو از من خسته بشی و بگی که من چقدر غر می زنم

 

چقدر ناله می کنم . همیشه اینهارو به هیچکی نگفتم ، اما امروز دلم پر، اره پره می خوام بگم ، اما به کی ؟

 

 آره به اونی که همه اینها بخاطرش بود، به اونی که ناله ها از آن او بود ، به اونی که تمام عشقم برای اون

 

 بود ، به اونی که تمام غم وغصه هام از دوری اون بود.

 


اما کی خدای من ؟ حتی تو خواب هم نمی شه ، آخه چرا خدای من ؟ تو که می گفتی عاشقارو دوست داری ،

 

 تو که می گفتی دل هیچکیو پس نمی زنی اما حالا چرا ، می خوام داد بزنم چرا؟ چرا خدای من ؟


خدایا فقط بزار به اون بگم دوست


آه خدای من دیگر نمی توانم کامل کنم ، با گفتن این کلمه بغض صدام در بین لحظه های منتظر شکست ، همه

 

 ی لحظه ها به حالم خندیدند و مرا مسخره کردند و گفتند تو نمی توانی این کلمه رو بگی چه بحال به اون

 

برسی ما نمی گذریم تا تو همینجوری بشینی گریه کنی تا بهترین واژه های وجودت ناقص بماند ما نمی گذاریم

 

 تو به اون برسی ما می خواهیم به حال یه ناقص بخندیم ما نمی خواهیم نیمه ی دومت به تو بپیوندد .


خدا چرا ...خدای من !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط ماریلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر كسی تو چشم من خیره بشه غم تنهایی رو باور میكنه آرزومه كه یك روز چشمای من تو رو به من آشناتر كنه چی میشد اگه بشه یه روزی عاشقم بشی بخدا من میمیرم اگه تو مال من نشی


نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
خروش عشق
فرشته بهداشت عباس اباد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM